
در جنگل بیشتر اوقات هوا بارانی بود . اون روز هم مثل بقیه روزها ابرها رو در هم کشیده بودند . سبزه های پای درخت خبر از ورود قطرات بارون می دادند.طولی نکشید که ابرهای تیره خودشان را به بالای جنگل رساندند . قطره آماده شد که به عنوان اولین نفر از ابر سیاه پایین بپرد.بالای ابرها همه از زیبایی پایین می گفتند. با یک جهش خودش را از بقیه جدا کرد و پرید. از اون بالا جنگل واقعاً زیبا بود.اما هر چقدر پایینتر می آمد، هوا گرفته ترمی شد و جنگل نیز تا حدودی بزرگترو آشفته تر به نظر می رسید. قطره برای لحظه ای چشمانش رو بست و خودش را به جریان هوا سپرد.سعی کرد تصور کند با رسیدن به پایین باید منتظردیدن چه چیزی باشدولی تا چشمانش را باز کردخودش را بالای مردابی پر از جلبک های سبز دید. اصلاً انتظاردیدن چنین منظره ای را نداشت. این جایی نبود که بالایی ها اززیبایی اش می گفتند. اما چاره ای نداشت باید هر چه سریعتر خودش را به زمین می رساند. اون بالا بقیه قطره ها منتظر نشستن او بر زمین بودند.. مه غلیظی بالای مرداب جمع شده بود. بوی تعفنش را می توانست از چند متری بالای آن حس کند. بالاخره به سطح آب رسید. کمی درون مرداب فرو رفت ولی آنقدر متعفن بود که نتوانست حتی برای لحظه ای آنرا تحمل کند. به سرعت از مرداب بیرون پرید. ولی راه دیگری نبود. نمی توانست تا ابد آن بالا بماند . از این گذشته می توانست قطره هایی را ببیند که در جایی بهتر از این مرداب، فرود می آمدند. برای لحظه ای خودش را فراموش کرد و به مرداب برگشت . تا شعاع چند متر دایره هایی با مرکز قطره روی سطح مرداب شکل گرفت. صحنه زیبایی خلق شده بود ولی حیف دیگر قطره ای وجود نداشت تا از دیدن آن لذت ببرد. . او دیگر حالا جزئی از آن مرداب شده بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 10:53 توسط آذین
|
می روم ساعتی بیاسایم
پشت دیوار خستگی هایم
باغی آنجاست سبزه در سبزه
برکه در برکه رنگ رویایم
می توانم در غریبش را
با سر انگشت اشک بگشا یم
آه انجا دوباره خواهد رست
غزل از سا قه های نجوایم
خوشه خوشه ستاره خواهد ریخت
آسمان عاشقانه در پایم
روی این برکه ها تماشایی است
طرحی از سرنوشت فردایم
پا برهنه دویدنم چون اشک
روی سیمای آرزوهایم
فاطمه راکعی

+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 12:40 توسط آذین
|